بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
امروز صبح،تفألی به دیوان حضرت حافظ زدم،وقتی دیوان ایشان را پس از تقدیم حمد و سوره ای به روح ایشان گشودم غزل زیر که با حال و هوای این روزهای من نیز همخوانی داشت ظاهر شد که:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژهات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرُفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲ساعت 12:31  توسط طلبه ای از مشهدالرضا علیه السلام
|